تبليغاتX
تقدیم به یک دوست ،، آشنا ،،

تقدیم به یک دوست ،، آشنا ،،

تقدیم به دوست خوب و مهربونم ×× نیلو خانم ××

 

قوانین عجیب در دنیا
 
 
 
 
 
 
 
1. جویدن آدامس در سنگاپور ممنوع است.


2. تقلب کردن در مدارس بنگلادش غیر قانونی است و افراد بالای 15 برای تقلب به
زندان فرستاده می شوند.


4. مشاهده فیلم های کاراته ای تا سال 79 در عراق ممنوع بود.


5. در ایسلند زمانی داشتن سگ خانگی ممنوع بود.


6. در آریزونای آمریکا، کشتن و شکار شتر ممنوع است.


7. در تایلند همه سینما رو مجبورند هنگام پخش سرود ملی قبل از شروع فیلم قیام
کنند.


8. در دانمارک روشن کردن ماشین قبل از چک مردن اینکه بچه ای زیر آن خوابیده
است یا نه، ممنوع است.


9. در تایلند انداختن آدامس جویده شده تان 500 دلار جریمه دارد و قبل از خارج شدن
ازخانه حتما باید لباس زیر پوشیده باشید.


10. در سال 1888 در بریتانیا قانونی تصویب شده که دوچرخه سواران را موظف
می کرد تا زمان رد شدن ماشین از کنارشان، زنگ دوچرخه هایشان را بطور پیوسته به
صدا درآورند.


11. در قرن 16 و 17 میلادی نوشیدن قهوه در ترکیه ممنوع بود و اگر کسی در حین
خوردن قهوه دستگیر می شدن، به اعدام محکوم می شد.


12. در فنلاند زمانی پخش کارتون دونالد داک به علت شلوار نپوشیدن شخصیت
اصلیت سریال ممنوع بود.


13. تا سال 1984، بلژیکی ها مجبور بودند نام فرزندشان را از یک لیست 1500 نفری
در روزهای ناپلئون بطور رندوم انتخاب کنند.


14. در برمه دسترسی به اینترنت غیر قانونی است. اگر فردی با اتهام داشتن مودم
دستگیر شود، به زندان محکوم می شود.


15. اتریش اولین کشوری بود که مجازات مرگ را در سال 1787 حذف کرد.


16. صد ها سال پیش هر فردی که قصد داشت از کشور خارج شود، به سرعت اعدام
می شد.


17. در طول جنگ جهانی اول هر سربازی که به همجنس بازی متهم می شد، اعدام
می شد.


18. در زمان حکومت طالبان در افعانستان، پوشیدن جوراب سفید برای زنان به علت
تحریک آمیز بودن آن برای مردان ممنوع بود. در ضمن ماموران پلیس دستور داشتند
پنجره خانه ها را با رنگ سیاه بپوشانند تا زنان حاضر در خانه ها دیده نشوند.


19. در 24 ایالت آمریکا صغف حنسی عامل اصلی طلاق است.


20. در ایالت میسوری بخش سنت لوئیس، هنوز هم نجات دادن زنان با لباس خواب،
برای ماموران آتش نشانی ممنوع است.


21. در انگلستان، سر لاشه هر نهنگی که پیدا شود متعلق به پادشاه اشت و دم آن
متعلق به ملکه.


22. در فرانسه صدا زدن خوک با نام ناپلئون ممنوع است.


23. در ویکتوریای استرالیا پوشیدن شلوارک های صورتی تحریک آمیز در غروب های
شنبه ممنوع است.


24. در ویکتوریای استرالیا، تنها متخصصان برق اجازه تعویض لامپ برق را دارند.


25. در انگلستان چسباندن برعکس تمبر حاوی عکس ملکه، نشانگر خیانت و پیمان شکنی با سلطنت است.


26. در ورمونت، زنان تنها با اجازه کتبی همسرانشان حق استفاده از دندان مصنوعی را دارند.


27. در واشنگتون، وانمود کردن به داشتن خانواده پولدار ممنوع است.


28. در منطقه کنورسویل ویسکانسین آمریکا، مردان در هنگام اوج لذت شهوانی (ارگاسم) همسرانشان حق تیراندازی ندارند.


29. در اوهایو آمریکا, ماهیگیری در زمان مستی ممنوع است.


30. در اندونزی مجازات استمنا, مرگ است.

31. در بخش اروکای ایالت نوادا، بوسیدن زنان توسط مردان سبیلو ممنوع است.


32. در میامی آمریکا، تقلید کردن رفتار جانواران ممنوع است.


33. در لوای آمریکا، بوسیدن بیش از 5 دقیقه مجاز نیست.


34. زمانی در کشور سوئیس، محکم بستن در خودرو جرم به حساب می آمد.


35. در روآتای ایتالیا، عبور افراد غیر مسیحی از 20 متری کلیسا ممنوع است. اما عبور بزرگراهی از فاصله 15 متری کلیسای آن منطقه موجب دردسر پلیس شده بود، زیرا امکان توقف حودرو ها در آن منطقه بزرگران برای چک کردن مسیحی بودن یا نبودن شان وجود نداشت.

36. در سوئیس داشتن یک پناهگاه برای شهروند الزامی است.


37. در بحرین پزشکان حق ندارند در هننگام معاینه به آلت تناسلی زنان مستقیم نگاه کنند، اما اجازه دارند تصویر آنرا در اینه ببینند.


38. در لینوئیس آمریکا دادن سیگار روشن به حیوانات ممنوع است.
 
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 20:50  توسط ×××× سیامک ×××× نیلو ×××××  | 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 20:45  توسط ×××× سیامک ×××× نیلو ×××××  | 

 

به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!

                                                                                         


:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 


من چه در وهم وجودم ، چه عدم ، دل تنگ ام
از عدم تا به وجود آمده ام ، دل تنگ ام

روح از افلاک و تن از خاک ، در این ساغر پاک
از درآمیختن شادی و غم دل تنگ ام...

خوشه ای از ملکوت تو مرا دور انداخت
من هنوز از سفر باغ اِرم دل تنگ ام

ای نبخشوده گناه پدرم ، آدم ، را!
به گناهان نبخشوده قسم ، دل تنگ ام

باز با خوف و رجا سوی تو می آیم من
دو قدم دلهره دارم ، دو قدم دل تنگ ام...

نشد از یاد برم خاطره ی دوری را
باز هم گرچه رسیدیم به هم دل تنگ ام


تا مثلا تازه شود .... غزلی از اقلیت...


من چه در وهم وجودم چه عدم دلتنگم
از عدم تا به وجود آمده ام دلتنگم

روح از افلاک و تن از خاک، در این ساغر پاک
از در آمیختن آمیختن شادی و غم دلتنگم

خوشه ای از ملکوت تو مرا دور انداخت
من هنوز ازسفر باغ ارم دلتنگم

ای نبخشوده گناه پدرم آدم را
به گناهان نبخشوده قسم دلتنگم

حال در خوف و رجا رو به تو بر میگردم
دو قدم دلهره دارم دو قدم دلتنگم

نشد از یاد برم خاطره دوری را
بازهرچند رسیدیم به هم !دلتنگم

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
 
 
 
 
 
 

از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند

تا کاج جشنهای زمستانی‌ات کنند

پوشانده‌اند «صبح» تو را «ابرهای تار»
تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند

یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند

ای گل گمان مکن به شب جشن می‌روی
شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه‌ای است که قربانی‌ات کنند
 
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
 
 
 
 
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
The First Kiss
Free Image Hosting
 
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 11:53  توسط ×××× سیامک ×××× نیلو ×××××  | 

 

به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!

                                                                                         


:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 


من چه در وهم وجودم ، چه عدم ، دل تنگ ام
از عدم تا به وجود آمده ام ، دل تنگ ام

روح از افلاک و تن از خاک ، در این ساغر پاک
از درآمیختن شادی و غم دل تنگ ام...

خوشه ای از ملکوت تو مرا دور انداخت
من هنوز از سفر باغ اِرم دل تنگ ام

ای نبخشوده گناه پدرم ، آدم ، را!
به گناهان نبخشوده قسم ، دل تنگ ام

باز با خوف و رجا سوی تو می آیم من
دو قدم دلهره دارم ، دو قدم دل تنگ ام...

نشد از یاد برم خاطره ی دوری را
باز هم گرچه رسیدیم به هم دل تنگ ام


تا مثلا تازه شود .... غزلی از اقلیت...


من چه در وهم وجودم چه عدم دلتنگم
از عدم تا به وجود آمده ام دلتنگم

روح از افلاک و تن از خاک، در این ساغر پاک
از در آمیختن آمیختن شادی و غم دلتنگم

خوشه ای از ملکوت تو مرا دور انداخت
من هنوز ازسفر باغ ارم دلتنگم

ای نبخشوده گناه پدرم آدم را
به گناهان نبخشوده قسم دلتنگم

حال در خوف و رجا رو به تو بر میگردم
دو قدم دلهره دارم دو قدم دلتنگم

نشد از یاد برم خاطره دوری را
بازهرچند رسیدیم به هم !دلتنگم

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
 
 
 
 
 
 

از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند

تا کاج جشنهای زمستانی‌ات کنند

پوشانده‌اند «صبح» تو را «ابرهای تار»
تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند

یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند

ای گل گمان مکن به شب جشن می‌روی
شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه‌ای است که قربانی‌ات کنند
 
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
 
 
 
 
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
The First Kiss
Free Image Hosting
 
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 11:52  توسط ×××× سیامک ×××× نیلو ×××××  | 

 
 
 
 
 

تو كاري به باران نداري

چه ببارد چه نبارد

چيزي از من به ياد نميآري

من اما هزاري هم كه از يادت ببرم

وقتي كه ببارد

حس مي كنم همين دور و برهايي ...

--------------------------------------------------------------------

بزن باران برای من

برای اشکهای همچو بارانم

برای قلب رنجورم

برای جسم بیمارم

برای قصه ی راهم

برای عشق و ایمانم

آه ای باران ببار

بر سر دختر تنها

مانده ام !

گناهم چیست جز خون دل خوردن

به درد آشنا مردن

و من حیران از دوران

کجا شد عهد ما یاران ؟

کجا شد یار غمخواران ؟

کجا شد مونس دل ها ؟

کجا شد نم نم باران ؟

زمانی یار هم بودیم

چه بسیار ره پیموده، همراه هم بودیم

چه شبهایی که ما غمخوار هم بودم

و اینک ...

نیست آن شبها و آن راهها

نه یار هم نه غمخوار و نه همراهیم

من و تو عمق یک رازیم

سزاواریم به این دوری

سزواریم به این دوری و رنجوری

من و تو درد یک جانیم

من و تو مست یک جامیم

من و تو عشق هم بودیم

گمانم جان هم بودیم

تو را من می پرستیدم نه مانند خدا، کمتر

بسیار کمتر زان خدای مهربان، آن خالق یکتا

ولی من روح خود را در تو می دمیدم

تو ایمان من و عشق من و درمان دردم بودی و افسوس!

...

هوا تاریک و شب غوغای بی خواب است

زمین سرد است و شمع بی تابِ بی تاب است

دلم تنگ است از این اشکها

زمان قهر است با نجما

زمان کوتاه و عمر کوتاهتر

شب کوتاه و غم کوتاه

چشم بر چشمان مهتاب دوخته

عشق من از هر زمان افروخته

نیستی تا سر به روی شانه هایت

زار همچون ابر گریَم

نیستی تا دست سردم را پناه باشی

نگاه خسته ام را بلکه جان باشی

تو رفتی و زمان ایستاده پا بر جا

و شعر، خشکیده بر قافیه ای بی جا

زمان تنگ است و غم افزون بر دوری

نمی آیی سزاوارم به این دوری

زمان کوتاه و عمر کوتاه

شب کوتاه و غم کوتاه ...

--------------------------------------------------------------------

آسمانش را تنگ گرفته در آغوش

ابر؛ با آن پوستین سرد نمناکش.

باغ بی برگی، روز و شب تنهاست

با سکوت پاک غمناکش.

ساز او باران، سرودش باد.

جامه اش شولای عریانی است.

ور جز اینش جامه ای باید،

بافته بس شعله زر تارپودش باد.

گو بروید یا نروید هرچه در هر جا که خواهد،

                     یا نمی خواهد

باغبان و رهگذاری نیست.

باغ نومیدان، چشم در راه بهاری نیست.

 

گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد،

ور به رویش برگ لبخندی نمی روید؛

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟

داستان در میوه های سر به گرونسای اینک خفته در تابوت

                                         پست خاک می گوید

 

باغ بی برگی

خنده اش خونی ست اشک آمیز.

جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن

                        پادشاه فصلها، پاييز

 
 
 
 

با امیدی گرم و شادی بخش

با نگاهی مست و رویائی

دخترك افسانه می‌خواند

نیمه شب در كنج تنهائی:

  

بیگمان روزی ز راهی دور

می‌رسد شهزاده‌ای مغرور

می‌خورد بر سنگفرش كوچه‌های شهر

ضربه سم ستور باد پیمایش

می‌درخشد شعله خورشید

 

بر فراز تاج زیبایش.

تار و پود جامه‌اش از زر

سینه‌اش پنهان بزیر رشته‌هائی از در و گوهر

می‌كشاند هر زمان همراه خود سوئی

باد...... پرهای كلاهش را

یا بر آن پیشانی روشن

حلقه موی سیاهش را

 

مردمان در گوش هم آهسته می‌گویند

«آه ... او با این غرور و شوكت و نیرو»

« در جهان یكتاست »

« بیگمان شهزاده‌ای والاست»

 

دختران سر می‌كشند از پشت روزن‌ها

گونه‌هاشان آتشین از شرم این دیدار

سینه‌ها لرزان و پر غوغا

در تپش از شوق یك پندار

« شاید او خواهان من باشد »

 

لیك گوئی دیدة شهزادة زیبا

دیدة مشتاق آنان را نمی‌بیند

او از این گلزار عطرآگین

برگ سبزی هم نمی‌چیند

 

همچنان آرام و بی تشویش

می‌رود شادان براه خویش

می‌خورد بر سنگفرش كوچه‌های شهر

ضربة سم ستور باد پیمایش

مقصد او ..... خانة دلدار زیبایش

 

مردمان از یكدیگر آهسته می‌پرسند

«كیست پس این دختر خوشبخت؟ »

 

ناگهان در خانه می‌پیچد صدای در

سوی در گویی زشادی می‌گشایم پر

اوست ... آری ... اوست

 

« آه، ای شهزاده، ای محبوب رؤیائی

نیمه شب‌ها خواب می‌دیدم كه می‌آیی»

زیر لب چون كودكی آهسته می‌خندد

با نگاهی گرم و شوق‌آلود

بر نگاهم راه می‌بندد

«ای دو چشمانت رهی روشن بسوی شهر زیبائی

ای نگاهت باده‌ای در جام مینائی

آه، بشتاب ای لبت همرنگ خون لالة خوشرنگ صحرائی

ره، بسی دور است

لیك در پایان این ره... قصر پر نورست»

 

می‌نهم پا بر ركاب مركبش خاموش

می‌خزم در سایة آن سینه و آغوش

می‌شوم مدهوش

بازهم آرام و بی تشویش

 

می‌خورد بر سنگفرش كوچه‌های شهر

ضربة سم ستور باد پیمایش

می‌درخشد شعلة خورشید

بر فراز تاج زیبایش

 

می‌كشم همراه او زین شهر غمگین رخت

مردمان با دیدة حیران

زیر لب آهسته می‌گویند

« دختر خوشبخت!... »

« دختر خوشبخت!... »

« دختر خوشبخت!... »

--------------------------------------------------------------------

به پایان رسیدیم اما / نکردیم آغاز / فرو ریخت پرها / نکردیم پرواز / ببخشای / ای روشن عشق بر ما / ببخشای / ببخشای اگر صبح را / ما به مهمانی کوچه / دعوت نکردیم / ببخشای ما را / اگر روی پیراهن ما / نشان عبور سحر نیست ؟ / ببخشای ما را / اگر از حضور فلق / روی فرق صنوبر / خبر نیست (شفیعی کدکنی)

--------------------------------------------------------------------

تکیه بر دوست مکن محرم اسرار کسی نیست

ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست

 
 
 
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
 
 

 
 

عجب صبري خدا دارد!

اگر من جاي او بودم

همان يك لحظه اول

كه اول ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان

جهان را با همه زيبايي و زشتي

بروي يكدگر ويرانه ميكردم .

 

عجب صبري خدا دارد!

 اگر من جاي او بودم

كه در همسايه صدها گرسنه، چند بزمي گرم عيش و نوش ميديدم

نخستين نعره مستانه را اموش آندم

بر لب پيمانه ميكردم

 

عجب صبري خدا دارد!

اگر من جاي او بودم

كه ميديدم يكي عريان و لرزان، ديگري پوشيده از صد جامه رنگين

زمين و آسمان را

واژگون، مستانه ميكردم

  

عجب صبري خدا دارد!

 اگر من جاي او بودم

نه طاعت ميپذيرفتم

نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگر ها نيز كرده

پارع پاره در كف زاهد نمايان

سبحه صد دانه ميكردم

  

عجب صبري خدا دارد!

 اگر من جاي او بودم

براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان

هزاران ليلي نازآفرين را كو بكو

آواره و ديوانه ميكردم

 

عجب صبري خدا دارد!

 اگر من جاي او بودم

بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان

سراپاي وجود بي وفا معشوق را

پروانه ميكردم

 

عجب صبري خدا دارد!

اگر من جاي او بودم

بعرش كبريايي، با همه صبر خدايي

تا كه ميديدم عزيز نابجايي، ناز بر يك ناروا گرديده خواري ميفروشد

گردش اين چرخ را

وارونه بي صبرانه مي كردم

 

عجب صبري خدا دارد!

 اگر من جاي او بودم

كه ميديدم مشوش عارف و عامي زبرق فتنه اين علم عالم سوز مردم كُش

بجز انديشه عشق و وفا، معدوم هر فكري

در اين دنياي پر افسانه ميكردم

 

عجب صبري خدا دارد!

 اگر من جاي او بودم

 همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و، تاب تماشاي تمام زشت كاريهاي اين مخلوق را دارد

وگرنه من به جاي او چو بودم

يكنفس كي عادلانه سازشي

با جاهل و فرزانه ميكردم

 

عجب صبري خدا دارد!

عجب صبري خدا دارد!

--------------------------------------------------------------------

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی

خدا وندا...!

اگر روزي ز عرش خود به زير آيي

لباس فقر به تن داري

براي لقمه ي ناني، غرورت را به زير پاي نامردان فرو ريزي

زمين و آسمان را کفر مي گويي... نمي گويي؟

خدا وندا...!

اگر با مردم آميزي، شتابان در پي روزي، ز پيشاني عرق ريزي

شب آزرده و دل خسته، تهي دست و زبان بسته، به سوي خانه باز آيي

زمين آسمان را کفر مي گويي... نمي گويي؟

خدا وندا...!

اگر در ظهر گرماگير تابستان، تن خود را به زير سايه ي ديواري بسپاري

لبت را بر كاسه ي مسي قير اندود بگذاري

و قدري آن طرف ترکاخ هاي مرمرين بيني

و اعصابت براي سکه اي اين سو و آن سو در روان باشد

و شايد هر رهگذر هم از درونت با خبر باشد

زمين و آسمان را کفر مي گويي... نمي گويي؟

خداوندا
اگر روزی‌ بشر گردی‌

زحال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت،

از این بودن، از این بدعت

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است

و از احساس سرشار است ...

 

خدايا خالقا بس کن جنايت را تو ظلمت را...!

تو خود سلطان تبعيضي

تو خود يک فتنه انگيزي

اگر در روز خلقت مست نمي کردي

يکي را همچون من بدبخت

يکي را بي دليل آقا نمي کردي

جهاني را چنين غوغا نمي کردي

دگر فرياد ها در سينه ي تنگم نمي گنجد

دگر آهم نمي گيرد

دگر اين سازها شادم نمي سازد

دگر از فرط مي نوشي مي هم مستي نمي بخشد

دگر در جام چشمم باده شادي نمي رقصد

نه دست گرم نجوائي به گوشم پنجه مي سايد

نه سنگ سينه ي غم چنگ صدها ناله مي کوبد.

اگر فريادهايي از دل ديوانه برخيزد

براي نا مرادي هاي دل باشد

خدايا گنبد صياد يعني چه ؟

فروزان اختران ثابت سيار يعني چه ؟

اگر عدل است اين پس ظلم ناهنجار يعني چه؟

به حدي درد تنهايي دلم را رنج مي دارد

که با آواي دل خواهم کشم فرياد و برگويم

خدايي که فغان آتشينم در دل سرد او بي اثر باشد خدا نيست ؟!

شما اي مولياني كه مي گوييد خدا هست و براي او صفتهاي توانا هم روا داريد!

بگوييد تا بفهمم

چرا اشك مرا هرگز نمي بيند؟

چرا بر ناله پر خواهشم پاسخ نمي گويد

چرا او اين چنين کور و کر و لال است

و يا شايد درون بارگاه خويش کسي لب بر لبانش مست تنهايي

و يا شايد دگر پر گشته است آن طاقت و صبرش

کنون از دست داده آن صفتها را

چرا در پرده مي گويم

خدا هرگز نمي باشد

من امشب ناله ني را خدا دانم

من امشب ساغر مي را خدا دانم

خداي من دگر ترياک و گرس و بنگ مي باشد

خداي من شراب خون رنگ مي باشد

مرا پستان گرم لاله رخساران خدا باشد

خدا هيچ است.

خدا پوچ است.

خدا جسمي است بي معني

خدا يک لفظ شيرين است

خدا رويايي رنگين است

شب است و ماه ميرقصد

ستاره نقره مي پاشد

و گنجشك از لبان شهوت آلوده ي زنبق بوسه مي گيرد

من اما سرد و خاموشم!

من اما در سکوت خلوتت آهسته مي گريم

اگر حق است زدم زير خدايي... !!!

عجب بي پرده امشب من سخن گفتم

خداوندا...!

اگر در نعشه ي افيون از من مست گناهي سر زد ببخشيدم

ولي نه؟!

چرا من روسيه باشم؟

چرا غلاده ي تهمت مرا در گردن آويزد؟

خداوندا...!

تو در قرآن جاويدت هزاران وعده ها دادي

تو مي گفتي كه نامردان بهشتت را نمي بينند

ولي من با دو چشم خويشتن ديدم

كه نامردان به از مردان

ز خون پاک مردانت هزاران كاخها ساختند

خداوندا بيا بنگر بهشت کاخ نامردان را.

خدايا ! خالقا ! بس کن جنايت رابس کن تو ظلمت را

تو خود گفتی اگر اهرمن شهوت بر انسان حکم فرمايد، تو او را با صليب عصيانت مصلوب خواهی کرد، ولی من با دو چشم خويشتن ديدم پدر با نورسته خويش گرم ميگيرد، برادر شبانگاهان مستانه از آغوش خواهر کام ميگيرد، نگاه شهوت انگيز پسر دزدانه بر اندام مادر می لرزد، قدم ها در بستر فحشا می لغزد

پس... قولت!

اگر مردانگي اين است

به نامردي نامردان قسم

نامرد نامردم اگر دستي به قرآنت بيالايم ...!

--------------------------------------------------------------------

در سراشیبی تقدیر نام مرا با نام تو تشنه کرده اند و رفتنت را بر دلم داغ نهاده اند دریغ از دریایی که در چشمهایت نشسته است بی آنکه بخواهد آیینه ها را آبی ببیند یادگار ردپای انتظارت آمدنت را دریاب که تکرار آبی ترین زلال ها در پیوسته ترین اشتیاق های رسیده ی ابدیت تو را تداعی می کند

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 20:17  توسط ×××× سیامک ×××× نیلو ×××××  | 

 

چه كنيم كه خدا را دوست داشته باشيم؟

 

محبّت در گرو توجه به نعمت يا خدمت است.

ياد نعمت‏هاى خدا، علاقه ما را به او زياد مى‏كند، چه نعمت‏هاى عمومى و چه

نعمت‏هاى خصوصى.

نعمت‏هاى عمومى از قبيل باد، باران، خورشيد، كوه‏ها، گياهان، خوردنى‏ها،

آشاميدنى‏ها، همسر، فرزند، عقل، علم، زبان، چشم، گوش و ساير اعضا، نعمت

 شب و روز، خواب و بيدارى، آزادى و قدرت انتخاب و گرايش به خوبى‏ها و كمالات

 و تنفّر از بدى‏ها كه هر كدام از اين نعمت‏ها نباشد، زندگى بشر فلج مى‏شود.

راستى، اگر آب دهان ما شور يا تلخ بود، چه مى‏كرديم؟

اگر خداوند نعمت خواب و حتى غلطيدن در خواب را دو سه روز از ما بگيرد چه

مى‏كنيم؟

نعمت‏هاى خصوصى، امكانات و استعدادهايى است كه خداوند به هر يك از افراد

 بشر عطا كرده است و اگر انسان فكر كند مى‏بيند چه بسيار نعمت‏هايى كه در

 اختيار اوست و ديگران به دلايلى از آن محرومند.

آرى، فكر كردن در نعمت‏هاى الهى، انسان را عاشق خدا مى‏گرداند و قرآن به اين

 امر سفارش كرده است. «فاذكروا آلاءَ اللّه

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

اگه یه سیب بیفته روی سرت، چه کار می کنی؟

 

یه روز یه سیب از روی درخت افتاد روی سر یه مرد، و آن مرد جاذبه زمین را کشف کرد.

یه روز یه سیب از روی درخت افتاد روی سر یه مرد، و آن مرد فکر کرد که چقدر بدشانس است و آن جا را برای همیشه ترک کرد.

یه روز یه سیب از روی درخت افتاد روی سر یه مرد، و آن مرد آن سیب را نقاشی کرد.

یه روز یه سیب از روی درخت افتاد روی سر یه مرد، و آن مرد مرد.

یه روز یه سیب از روی درخت افتاد روی سر یه مرد، و آن مرد سیب را با لذت خورد.

یه روز یه سیب از روی درخت افتاد روی سر یه مرد، و آن مرد توشه ای از علم سیب بر ذهن گذاشت و عصاره ای شفابخش ساخت برای اثبات توانگری خویش در آن چه مردم معجزه ی طب می نامیدند.

یه روز یه سیب از روی درخت افتاد روی سر یه مرد، و آن مرد گفت: این سیب توطئه خصمانه دشمنان من است و رفت تا انتقام بگیرد.

یه روز یه سیب از روی درخت افتاد روی سر یه مرد، و آن مرد با تنها رمقی که از فرط گرسنگی در دستانش جاری بود، سیب را در جیب نهاد برای روز مبادا!

یه روز یه سیب از روی درخت افتاد روی سر یه مرد، و آن مرد سفری کرد به دل ذرات نهان سیب تا فلسفه ی جهان را در آگاهی از پیوند ذرات آن بیابد.

یه روز یه سیب از روی درخت افتاد روی سر یه مرد، و آن مرد رفت تا سخاوت درخت را با دوستانش تقسیم کند.

یه روز یه سیب از روی درخت افتاد روی سر یه مرد، و آن مرد گفت: من هم مثل تو از ریشه و خانواده ام وامانده ام و آن یگانه سیب، همدم یک عصرگاه آن مرد تنها شد.

یه روز یه سیب از روی درخت افتاد روی سر یه مرد، و آن مرد سیب را خاک کرد تا نگاه بدبینانه دیگران طراوت سیب را پژمرده نکند.

یه روز یه سیب از روی درخت افتاد روی سر یه مرد، و او اندیشید که چه دنیای کینه توزی که حتی درخت را به جنگ با آدمی برمی انگیزد و آن درخت را قطع کرد.

یه روز یه سیب از روی درخت افتاد روی سر یه مرد، و آن مرد شعری درباره یک سیب نوشت: زندگی یک سیب است، گاز باید زد با پوست...

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 
 
 
 
 

 انسان آن چیزی خواهد شد که خود باور دارد

  خوشبخت کسی است که راه قدر دانی از خدمت دیگران را بلد است و شادی دیگران را به قدر شادی خود حس می کند

 غنچه خوشبختی در جای تاریک و بی صدا و گودی پنهان است که بسیار نزدیک به ماست ولی ما کمتر از آنجا می گذریم و آن دل خود ماست

 زندگي را از طبيعت بياموزيم :

 چون بيد متواضع باشيم ، چون سرو  راست قامت‌‌ ، مثل صنوبر  صبور، مثل بلوط  مقاوم، مثل رود روان، مثل خورشيد با سخاوت و مثل ابر با كرامت باشيم

 هميشه براي كسي بخند كه مي دوني به خاطر تو شاد مي شه... واسه كسي گريه كن كه مي دوني وقتي غصه داري و اشك مي ريزي برات اشك مي ريزه... براي كسي غمگين باش كه در غمت شريكه...

 حقیقت انسان به آنچه اظهار می کند نیست..بلکه حقیقت او نهفته در آن چیزی است که از اظهار آن عاجز است، بنابراین اگر خواستی او را بشناسی نه به گفته هایش ، بلکه به ناگفته هایش گوش کن

 اگر می خواهید حقیقتی را خراب کنید ، خوب به آن حمله نکنید، بد از آن دفاع کنید

 برای قضاوت در مورد موفقیت خودت ، ببین چه بدست آورده ای و در قبال آن چه از دست داده ای

 همیشه شعله های بزرگ ناشی از جرقه های کوچک است

  مرد بزرگ کسی است که در سینه قلبی کودکانه داشته باشد

 دیگران را ببخشید نه به این علت که آنها لیاقت بخشش ترا دارند به این علت که تو لیاقت آن را داری که آرامش داشته باشی

  خدا زمین را مدور آفرید تا به انسان بگوید همان لحظه ای که تصور می کنی به آخر دنیا رسیده ای، درست در نقطه آغاز هستی.

 اگر در جریان رودخانه صبرت ضعیف باشد هر تکه چوبی مانعی عظیم بر سر راهت خواهد شد.

 یک ضرب المثل هست که می گه مشکل که به وجود اومد بگرد راه حلش را پیدا کن نگرد دنبال این که چرا بوجود اومد.

 تصمیم خداوند از قدرت درک ما خارج است اما همیشه به سود ما می باشد

 علف هرزه چیست ؟گیاهی است که هنوز فوایدش کشف نشده است

 اسرار خویش به کسی مگوی زیرا سینه ای که در حفظ راز خود به ستوه آید ،از سینه دیگران نباید انتظار امانت داشته باشد

 تمام لحظه ها زیبا هستند این تو هستی که باید پذیرنده باشی و آماده تسلیم... تمام لحظه ها سرشار از نعمت اند، این تو هستی که باید توانایی دیدن داشته باشی...تمام لحظه ها با نیایش همراه اند، اگر همه را با سپاسی ژرف بپذیری هیچ مشکلی پیش نخواهد آمد

 به افکار خود اهمیت بدهید، این افکار حرف های شما و حرفها اعمال شما می شوند، به اعمال خود اهمیت بدهید که این اعمال شخصیت شما می شوند

 راههای خوشحال کردن کودکان:

 آنها را در آغوش بگیریم، به آنچه می گویند گوش فرادهیم، به آنان اطمینان خاطر بدهیم، اجازه بدهیم که گریه کنند، به انها بفهمانیم که ناراحت بودن یک مساله طبیعی است

 من کفش نداشتم و مدام شکایت می کردم، تا اینکه روزی مردی را دیدم که پا نداشت

 از اشتباهات دیگران درس بیاموزیم، چون زندگی آنقدر طولانی نیست تا همه آنها را خودمان تجربه کنیم

 شش راه برای قدم برداشتن به سوی آینده ای بهتر:

 یاد بگیرید تا تغییرات و نقاط ضعفتان را بپذیرید، اگر احتیاج به کمک دارید درخواست کمک کنید، مستقیما با مشکلات خود درآمیزید، اشتباهات خود را بپذیرید، مسئولیت کامل خود را به عهده بگیرید، واقعیت را بگوئید مخصوصا به خودتان

 ای خدای بزرگ به من کمک کن تا وقتی می خواهم درباره راه رفتن کسی قضاوت کنم، کمی با کفش های او راه بروم.

 ایمان داشته باش که کوچک ترین محبت از ضعیف ترین حافظه ها پاک نمی شود

 هیچ می دانی فرصتی که از آن بهره نمی گیری ، آرزوی دیگران است؟!

 ماه را هدف قرار بده تا اگر هم به خطا رفتی جایی میان ستارگان سر در آوری

 برای انسان های بزرگ بن بست وجود ندارد، چون بر این باورند که :

یا راهی خواهم یافت... یا راهی خواهم ساخت

اگر هر روز راهت را عوض کنی ، هرگز به مقصد نخواهی رسید

در اندیشه آنچه کرده ای مباش، دراندیشه آنچه نکرده ای باش

خداوند به هر پرنده ای دانه ای می دهد، ولی آنرا داخل خانه اش نمی اندازد

تفاوت بزرگی میان دوست نداشتن رفتار دیگری ، با دوست نداشتن خود او وجود دارد

امروز را برای بیان عشق به عزیزانت غنیمت بشمار، شاید فردا احساسی باشد اما ...عزیزی نباشد

 ساقه شکستن ، قانون طوفان است، تو نسیم باش و نوازش کن

عاقل آنچه را که می داند ،نمی گوید ؛

ولی آنچه را که می گوید ، می داند

 زمردم دل بکن یاد خدا کن... خدا را وقت تنهایی صدا کن... در آن حالت که اشکت می چکد گرم...غنیمت دان و ما را هم دعا کن

 خدایا!

ذهنم پریشان است،

قلبم بی قرار است،

افکارم شوریده اند و

درمانده ام.

پس رشته زندگی ام را

به دست های امن تو می سپارم

آن گاه طوفان می خوابد

و آرامش تو، حکمفرما می شود.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 10:52  توسط ×××× سیامک ×××× نیلو ×××××  | 

 

بسم‏اللَّه‏الرّحمن‏الرّحيم‏

بهاربيست                   www.bahar-20.com

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 10:20  توسط ×××× سیامک ×××× نیلو ×××××  | 

 
 
 
 
 

1. مشكلات و بیچارگی های خود را برای مردم تشریح نكن كه در نظر آنان كوچك و حقیر جلوه خواهی كرد .

2. كمتر قرض كن تا آزاد باشی .

3. بیشتر گناهان  فرزند آدم از زبان اوست .

4. منتهی درجه ی خرد ، اقرار به نادانی است .

5. نشانه ی خرد خردمندان ، مدارا كردن با مردم است .

6. خدا  تا وقتی كه بنده به برادرش یاری می كند به او یاری می نماید .

7. آبادی دل ها در همنشینی با صاحبان خرد است .

۸. آفت زیركی و هشیاری ، مكر و خدعه است .

۹. هر چه را آسان گیری ، آسان شود .

۱۰. اعمال همه بندگان در مقایسه با اعمال مجاهدان در راه خدا ، همچون قطره آبی است كه پرستویی با منقار خود از دریا بر می گیرد .

۱۱. در اخلاق  پسندیده و خردهای برجسته و ارزش های بزرگ بر یكدیگر پیشی گیرید تا پاداش بزرگ نصیب شما شود .

۱۲. خوشا آن كس كه علم  و عملش ،‌ دوستی  و دشمنی اش ، گرفتن و رها كردنش ، سخن و سكوتش ، و رفتار و گفتارش را برای خدا خالص كرده باشد .

۱۳. سه چیز از بزرگوار ی های دنیا و آخرت است : كسی را كه به تو ستم كرده است ببخشایی؛ با هر كه از تو بریده است بپیوندی ؛ چون در حق تو نادانی كردند بردباری كنی.

۱۴. برترین مردم كسی است كه به عبادت  عشق ورزد ، سپس آن را در آغوش گیرد و قلباً دوستش داشته باشد .

1۵. هوی و هوس ها ، اساس و ریشه همه بدبختی ها و محنت هاست .

1۶. هر كس تقوی بورزد ، امورش آسان خواهد بود .

۱۷. برترین اعمال ، بادوام ترین آنهاست هر چند كم باشد .

۱۸. هنگامی كه با یكدیگر ملاقات می نمایید ، آن را با سلام كردن و به هم دست دادن همراه كنید و وقتی از یكدیگر جدا می شوید ، با طلب آمرزش و استغفار جدا شوید.

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

سفارش حضرت علی علیه السلام به امام حسن عليه السلام

حضرت علي عليه السلام

از پدرى كه: در آستانه فناست و چيرگى زمان را پذيراست، زندگى را پشت سر نهاده، به گردش روزگار گردن داده، نكوهنده اين جهان است. و آرمنده سراى مردگان، و فردا كوچنده از آن.

به فرزندى كه: آرزومند چيزى است كه به دست نيايد، رونده راهى است كه به جهان نيستى درآيد . فرزندى كه بيماريها را نشانه است و در گرو گذشت زمانه. تير مصيبت‎ها بدو پران است، و خود دنيا را بنده گوش به فرمان. سوداگر فريب است و فنا را وامدار، و بندى مردن و هم سوگند اندوه‎هاى‏ [جان‏آزار] و غم‎ها را همنشين است و آسيب‎ها را نشان، و به خاك افكنده شهوت‎هاست و جانشين مردگان.

اما بعد، آنچه آشكار از پشت كردن دنيا بر خود ديدم، و از سركشى روزگار و روى آوردن آخرت بر خويش سنجيدم، مرا از ياد جز خويش باز مى‏دارد، و به نگريستنم بدانچه پشت سر دارم نمى‏گذارد جز كه من، هر چند مردمان را غمخوارم بيشتر غم خود دارم.

اين غمخوارى راى مرا بازگردانيد، و از پيروى خواهش نفسم بپيچانيد. و حقيقت كار را برايم آشكار نمود، و مرا به كارى راست واداشت كه بازيچه‏اى در آن نبود، و با حقيقت ‏[روبرو ساخت‏] كه دروغى آن را نيالود. و تو را ديدم كه پاره‏اى از منى، بلكه دانستم كه مرا همه جان و تنى. چنانكه اگر آسيبى به تو رسد به من رسيده، و اگر مرگ به سر وقتت آيد، رشته زندگى مرا بريده. پس كار تو را چون كار خود شمردم، و اين اندرزها را به تو راندم تا تو را پشتيبانى بود. خواه من زنده مانم و تو را در كنار، يا مرده و جايگزين دار القرار.

تو را سفارش مى‏كنم به ترس از خدا، و پيوسته در فرمان او بودن، و دلت را به ياد او آبادان نمودن، و به ريسمان اطاعتش چنگ در زدن، و كدام رشته استوارتر از طاعت خدا ميان خود و او دارى، اگر بگيريش و بدان دست در آرى؟

دلت را به اندرز زنده‏دار و به پارسايى بميران، و به يقين نيروبخش و به حكمت روشن گردان، و با ياد مرگش خوار ساز، و به اقرار به نيست شدنش وادار ساز. و به سختي‎هاى دنيايش بينا گردان و از صولت روزگار و دگرگونى آشكار ليل و نهارش بترسان، و خبرهاى گذشتگان را بدو عرضه‏ دار، و آنچه را به آنان كه پيش از تو بودند رسيد به يادش آر، و در خانه‏ها و بازمانده‏هاى آنان بگرد و بنگر كه چه كردند، و از كجا به كجا شدند و كجا بار گشودند و در كجا فرود آمدند. آنان را خواهى ديد كه از كنار دوستان رخت بستند و در خانه‏هاى غربت نشستند، و چندان دور نخواهد نمود كه تو يكى از آنان خواهى بود.

پس در نيكو ساختن اقامتگاه خويش بكوش، و آخرت را به دنيا مفروش. در آنچه نمى‏دانى سخن را واگذار و آنچه را بر عهده ندارى بر زبان ميار. و راهى را كه در آن از گمراهى، ترسى مسپار، كه هنگام سرگردانى ‏گمراهى، باز ايستادن بهتر است تا در كارهاى بيمناك افتادن.

به كار نيك امر كن و خود را در شمار نيكوكاران در آر. و به دست و زبان، كار ناپسند را زشت شمار. و از آن كه كار ناپسند كند با كوشش، خود را دور بدار. در راه خدا بكوش، چنانكه شايد، و از سرزنش ملامتگرانت بيمى نبايد. براى حق به هر دشوارى، هر جا بود در شو. و در پى آموختن دين رو. خود را به شكيبايى عادت ده در آنچه ناخوشايند است، كه شكيبايى ورزيدن عادتى پسنديده و ارجمند است. در همه كارها نفس خود را به پناه پروردگارت در آر، كه به پناهگاهيش در آورده‏اى استوار، و نگاهبانى پايدار و آنچه از پروردگارت خواهى تنها از او خواه، كه به دست اوست بخشيدن و محروم نمودن، و فراوان طلب خير كن و نيك در كارها ببين و آن را كه بهتر است بگزين و وصيت مرا درياب و روى از آن متاب، كه بهترين گفته سخنى است كه سود دهد و بدان كه سودى نيست در دانشى كه فايدتى نبخشد، و نه در فرا گرفتن علمى كه دانستن آن سزاوار نبود.

پسركم! چون ديدم ساليانى را پشت سر نهاده‏ام و به سستى در افتاده، بدين وصيت براى تو پيشدستى كردم، و خصلت‎هايى را در آن برشمردم، از آن پيش كه مرگ بشتابد و مرا دريابد. و آنچه در انديشه دارم به تو ناگفته ماند، يا انديشه‏ام نيز، همچون تنم نقصانى به هم رساند، يا پيش از [نصيحت‏] من پاره‏اى خواهش‎هاى نفسانى بر تو غالب گردد، يا فريبندگي‎هاى دنيا تو را بفريبد.

پس همچون شترى باشى گريزان و سرسخت و نا به فرمان و دل جوان، همچون زمين ناكشته است، هر چه در آن افكنند بپذيرد، پس به ادب آموختنت پرداختم، پيش از آن كه دلت سخت شود و خردت هوايى ديگر گيرد، تا با رأى قاطع روى به كار آرى، و از آنچه خداوندان تجربت در پى آن بودند و آزمودند بهره‏ بردارى، و رنج طلب از تو برداشته شود و نيازت به آزمودن نيفتد. پس به تو آن رسد كه ما [به تجربت‏] بدان رسيديم، و براى تو روشن شود آنچه گاهى تاريكش مى‏ديديم.

پسركم! هر چند من به اندازه همه آنان كه پيش از من بوده‏اند نزيسته‏ام، اما در كارهاشان نگريسته‏ام و در سرگذشت‎هاشان انديشيده، و در آنچه از آنان مانده، رفته و ديده‏ام تا چون يكى از ايشان گرديده‏ام، بلكه با آگاهى كه از كارهاشان به دست آورده‏ام گويى چنان است كه با نخستين تا پسينشان به سر برده‏ام. پس از آنچه ديدم، روشن را از تار و سودمند را از زيانبار باز شناختم و براى تو از هر چيز زبده آن را جدا ساختم و نيكويى آن را برايت جستجو كردم، و آن را كه شناخته نبود از دسترس تو به دور انداختم، و چون به كار تو چونان پدرى مهربان عنايت داشتم و بر ادب آموختنت همت گماشتم، چنان ديدم كه اين عنايت در عُنفوان جوانيت به كار رود و در بهار زندگانى، كه نيتى پاك دارى و نهادى بى ‏آك، و اينكه نخست تو را كتاب خدا بياموزم، و تأويل آن را به تو تعليم دهم، و شريعت اسلام و احكام آن را از حلال و حرام بر تو آشكار سازم و به ديگر چيز نپردازم. سپس از آن ترسيدم كه مبادا رأى و هوايى كه مردم را دچار اختلاف گردانيد تا كار بر آنان مشتبه گرديد، بتازد و بر تو نيز كار را مشتبه سازد.

پس هر چند آگاه ساختنت را از آن، خوش نداشتم استوار داشتنش را پسنديده‏تر داشتم تا آن كه تو را به حال خود واگذارم، و به دست چيزى كه هلاكت در آن است بسپارم، و اميد بستم كه خدا توفيق رستگاريت عطا فرمايد، و راه راست را به تو بنمايد. پس اين وصيت را در عهده‏ات مي‎گذارم ‏[و تو را به خدا مى‏سپارم‏].

نهج البلاغه نامه حضرت به امام حسن مجتبی علیه السلام

 برگرفته از کتاب على از زبان على، دكتر سيد جعفر شهيدى

حضرت علی علیه السلام

طبیبا وا مکن زخم سرم را

مسوزان قلب زینب دخترم را

طبیبا کار از درمان گذشته

که آتش آب کرده پیکرم را

طبیبا نسخه ننویسی که باید

اجل بر چیند امشب بسترم را

ببند آنگون فرقم را که در قبر

نبیند فاطمه زخم سرم را

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
 
 
 


 
 
 

سرباز کم است ... کم است

 
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
 
 


 
 
 
 
 

حضرت امام جعفر صادق عليه السلام در ضمن سفارش بلندي به عبدالله بن جُندب مي‌فرمايد:

«... وَ ما يَنبَغى لِاَحَدٍ اَن ‏يَطمَعَ اَن يُنزَلَ بعملِ الفُجارِ مَنازِلَ الابرار. اَما اِنه لَو وَقعتِ الواقعةُ وَ قامَتِ القيامةُ وَ جَاءَتِ الطامَةُ وَ نَصبَ الجَبارُ المَوازينَ لِفَصلِ القَضاءِ وَ بَرزََ الخلائقَ لِيومِ الحِسابِ اَيقنَت عِندَ ذلك لِمَن تَكونُ الرَفعةُ وَ الكَرامَةُ وَ بمَن تَحلُ الحَسرَةُ وَ النَدامَةُ، فَاعْمَل اليَومَ فِى الدُنيا بما تَرجوا بهِ الفَوزَ فِي الا?خِرَةِ‏» 1

 شايسته نيست بر آنکه رفتار و کردار بدان را دارد خيال بهشت و جايگاه نيکان را به سر پرورد. آنگاه که آن حادثه بزرگ واقع گشته و قيامت به پا شود، و حضرت جبار ترازوي عدل خويش را براي داوري برآويزد، و مردمان را براي روز حساب جمع آورَد، معلوم شود که بزرگي و کرامت از آنِ که و حسرت و پشيماني از براي که خواهد بود. پس امروز در اين دنيا، آن کن و چنان کن که اميد نيک بختي آخرت در آن است.

نظام ارزشى اسلام، بر اين بينش مبتنى است كه انسان داراى مبدا و داراى مقصدى مى‏باشد. در اين مسير، انسان براى تعيين جهت‏حركت‏خود، نياز به راهنما دارد. اين راهنما، همان ارزشهايى هستند كه نظام ارزشى اسلام آن را فراروى مسلمانان قرار داده است. از اين‏رو، ما وقتى مى‏توانيم نظام ارزشى و اخلاقى اسلام را تبيين كنيم كه از يك سو، به مبدا و از سوى ديگر به معاد توجه داشته باشيم. مبدا حركت انسان، از سوى خدا و مقصد نيز به سوى او خواهد بود: «انالله و انا اليه راجعون‏» (بقره: 156)


ادامه مطلب
 
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
 


الهی!  از پیش خطر و از پس راهم نیست، دستم گیر که جز تو پناهم نیست.

الهی!  دستم گیر که دست آویز ندارم و عذرم بپذیر که پای گریز ندارم.

الهی!  خود را از همه به تو وابستم، اگر بداری تو را پرستم و اگر نداری خود پرستم نومید مساز بگیر دستم.

الهی!  ای دورنظر و ای نیکو حضر و ای نیکوکار نیک منظر، ای دلیل هر برگشته، و ای راهنمای هر سرگشته، ای چاره ساز هر بیچاره و ای آرنده هر آواره، ای جامع هر پراکنده و ای رافع هر افتاده. دست ما گیر ای بخشنده بخشاینده.

الهی!  کار آن دارد که با تو کاری دارد. یار آن که دارد چون تو یاری دارد. او که در هر دو جهان تو را دارد هرگز کی تو را بگذارد.

الهی!  در سر گریستنی دارم دراز. ندانم از حسرت گریم یا از ناز.

الهی!  یاد تو در میان دل و زبان است و مهر تو میان سر وجان.

الهی! یکتای بی‌همتایی، قیوم توانایی، بر همه چیز بینایی، در همه حال دانایی، از عیب مصفایی، از شرک مبرایی، اصل هر دوایی، داروی دل‌هایی،بتو رسد ملک خدایی.

الهی! نام تو ما را جواز، مهر تو ما را جهاز، شناخت تو ما را امان، لطف تو ما را عیان.

الهی! ضعیفان را پناهی. قاصدان را بر سر راهی. مومنان را گواهی. چه عزیز است آن کس که تو خواهی.

الهی! ای خالق بی‌مدد و ای واحد بی‌عدد، ای اول بی‌هدایت و ای آخر بی‌نهایت. ای ظاهر بی‌صورت و ای باطن بی‌سیرت، ای حی بی‌ذلت ای بخشنده بی‌منت، ای داننده رازها، ای شنونده آوازها، ای بیننده نمازها، ای شناسنده نامها، ای رساننده گامها، ای مطلع بر حقایق، ای مهربان بر خلایق، عذرهای ما بپذیر که تو غنی و ما فقیر و بر عیب‌های ما مگیر که تو قوی و ما حقیر، از بنده خطا آید و ذلت و از تو عطا آید و رحمت.

 

حسن زاده آملی، حسن؛ كتاب الهی نامه؛

 
 
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
 


سال روز میلاد با سعادت مولود کعبه مولی الموحدین ،امیرالمومنین علی علیه السلام  وروز

 پدررابه محضر امام عصر حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف و تمام عاشقان اهل بیت

(ع) وپدرهای مهربان تبریک عرض می نمایم.

پدر، باران است و مادر، خاک حاصلخیز!

و زندگی

 با وجودِ این دو موجودِ همزاد است

که سبزِ سبز و آبیِ آبی‌ست...

به ادامه مطلب مراجعه نمائید...


ادامه مطلب
 
 
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
 


 
 

پیامبر رحمت و مهربانی رسول اعظم صلی الله علیه وآله فرموده اند:

« ماه رجب، ماه خداست در غایت حرمت و فضیلت. اگر کسی روزی از این ماه را روزه بگیرد خدای را خشنود و شعله غضب الهی را خاموش نموده است و دری از درهای جهنم به روی او بسته می شود. ماه رجب ماه استغفار امت من است. رجب را اصّب نیز نامیده اندزیرا که در این ماه، رحمت خدا برامت من ریزش می یابد .»

در صحرای محشر که همه دلها نگران و همه چشم ها اشکباراست، آوائی در گوش ها طنین می اندازد که : « این الرّجبیون » کجایند کسانی که ماه رجب را محترم شمرده و اعمالی از آن ماه را انجام داده اند . و بدین ترتیب آن افراد ، از دیگران جدا شده و به رضوان الهی داخل می شوند.

اگر بهشت  زیبا است بهشت آفرین زیباتراست...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 10:18  توسط ×××× سیامک ×××× نیلو ×××××  | 

 

 

فرازهایی از دعای و داع امام سجاد(ع) با ماه رمضان:

بدرود ای بزرگترین ماه خداوند و ای عید اولیای خدا...

بدرود ای ماه دست یافتن به آرزوها....

بدرود ای یاریگر ما که در برابر شیطان یاریمان دادی...

بدرود ای که هنوز فرا نرسیده از آمدنت شادمان بودیم

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

 
 روزی شخصی در کوچه ای می گذشت. ناگهان غلامی را دید.
از اینکه چشم بر زمین دوخته، خوشحال شد و قصد خریدنش را کرد.
از او پرسید: می توانم تو را به غلامی برگزینم؟
گفت: آری.
- نامت چیست؟
غلام: هرچه تو بگویی.
- از کجا آمده ای؟
غلام: هر کجا که تو بخواهی.
- چه کار می کنی؟
غلام: هر چه تو بگویی.
ناگهان صاحب به گریه افتاد و گفت: ما نیز باید برای صاحبمان خدا اینگونه باشیم
 و رو به غلام کرد و گفت: تو آزادی

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

 
 

ساعت 3 شب بود که صدای تلفن، پسری را از خواب بیدار کرد. پشت

خط مادرش بود. پسر  با عصبانیت گفت:  چرا این وقت شب مرا از خواب

 بیدار کردی؟  مادر گفت: 25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب

 بیدار کردی! فقط خواستم بگویم تولدت مبارک...!   

پسر از این که دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد، صبح سراغ

مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه

 سوخته یافت،   ولی مادر دیگر در این دنیا نبود . !

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 10:0  توسط ×××× سیامک ×××× نیلو ×××××  | 

عید فطر
 
عيد فطر اوج قرب الي‌الله است .
با توجه به اينكه عيد يعني بازگشتن، دو نوع بازگشتن شامل بازگشت به بهار طبيعت و بهار معنويت داريم
 عيد فطر بازگشتن به بهار معنويت است و دلها پر از معنويت، لطف، صفا و ارتباط با خدا است.
انسان با بحران گرفتاري‌هاي زندگي از مسير معنويت
دور مي‌شود ولي خداوند با ضيافت الهي او را دوباره
به قرب خود بر مي‌گرداند
وامروز اوج قرب الهي است انسان در عيد فطر به
فطرت خود باز مي‌گردد و در مسير لطف و محبت
خدا قرار مي‌گيرد.
كسي در ماه رمضان رستگار است كه خود را از ميل
به گناهان پاك كند و در نهاد خود عبوديت خدا را قرار
داد.
خداوند در ماه مبارك رمضان غفران و بخشش گناهان
و مائده پر از ثواب از اعمالمان را به ما هديه داد.
كار مهم تر ما اين است كه اين هديه‌هاي خداوند را با اعمال نيك حفظ كنيم. انساني كه گناه مي‌كند تمام اندوخته‌هاي معنوي خود را از بين مي‌برد و با اين وجود
بايد نورانيتي كه خداوند در ماه رمضان به ما داد را حفظ كنيم.
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 10:41  توسط ×××× سیامک ×××× نیلو ×××××  |